آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

چهارشنبه26مهر1391

                                   سلام مهربونم. شیطون بلا. دلم برات تنگ شده عزیزم. دختر گلم این روزا شما خیلی شیطونی و اصلاً حاضر نیستی تو صندلی ماشینت بشینی. دیشب رفته بودیم برای مامانی کیف بخریم. نمیدونی چه کارها که تو ماشین نکردی. آخرش مجبور شدم بزارمت تو صندلیت. اولش گریه کردی ولی بعد خوابیدی.    این روزا خیلی شیرین زبون شدی. منو صدا می زنی.می گی: مامانی!عزیزم!. چند روز پیش خانوم همسایه مون رو دیدی و گفتی:سیام عسلی!. همه زدیم زیر خن...
26 مهر 1391

سه شنبه11مهر 1391

            سلام بلبل مامانی. دلم برات تنگ شده. این روزا هر چی که ما میگیم شما تکرار می کنی. دیشب بهت میگفتم :عسل مامان. دیدم خودت گفتی :عسشل مامان. ماشاالله خیلی شیرین زبون شدی. دیروز بابا حاجی و مامان حاجی اینا که برای رفتن ب دکتر به تهران اومده بودند، اومدن خونمون. ماشاالله تو هم که کمال استفاده رو از شرایط کردی و هی بالا و پایین می پریدی. دایی بهزاد هم خونمون بود و وقتی رفت تو اتاق کمی بخوابه تو همش می اومدی پیش من و می گفتی: مامانی! دایی بهزاد نیس.  دبروز یه مناسبت خاص داشت و اونم تولد باباحاجی بود و من هم از شب قبل میخواستم سورپرایزش کنم . قرا...
11 مهر 1391

دوشنبه 3مهر 91

                               سلام عزیز دل مامانی! دلم برات یه ذره شده. با اینکه این روزا سرم خیلی شلوغه ولی همیشه به فکرتم و دلم برات ضغف میره. قربونت برم مامانی که این قدر شیرین زبون شدی. دیروز که از مهد گرفتمت و رفتیم خونه . دیدم دویدی طرف من و انگشتت رو نشون میدی. گفتم : چی شده مامان. گفتی: مامانی! یایا گاز. خندم گرفته بود. آخه اولین باری بود که از اوضاع مهد داشتی برام تعریف می کردی. گفتم: قربونت برم. گاز گرفتن کار بدیه. رایا دیگه این کار  رو نمی کنه و دستت رو بوس...
3 مهر 1391
1