چهارشنبه26مهر1391
سلام مهربونم. شیطون بلا. دلم برات تنگ شده عزیزم. دختر گلم این روزا شما خیلی شیطونی و اصلاً حاضر نیستی تو صندلی ماشینت بشینی. دیشب رفته بودیم برای مامانی کیف بخریم. نمیدونی چه کارها که تو ماشین نکردی. آخرش مجبور شدم بزارمت تو صندلیت. اولش گریه کردی ولی بعد خوابیدی. این روزا خیلی شیرین زبون شدی. منو صدا می زنی.می گی: مامانی!عزیزم!. چند روز پیش خانوم همسایه مون رو دیدی و گفتی:سیام عسلی!. همه زدیم زیر خن...



